محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1005
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« آنگاه همگان پيش پيمبر فراهم آمدند كه همراهشان تا بقيع غرقد برفت و آنها را روانه كرد و گفت : « به نام خدا برويد » و دعا كرد و گفت : « خدايا كمكشان كن . » « آنگاه پيمبر به خانه بازگشت و شبى مهتاب بود و آنها برفتند تا به قلعه كعب رسيدند و ابو نائله بانگ زد و او كه تازه عروسى كرده بود از بستر برجست و زنش او را بگرفت و گفت : « تو در حال جنگى و مرد در حال جنگ در چنين وقتى پايين نميرود . » « كعب گفت : « اين ابو نائله است كه اگر مرا خفته بيند بيدارم نكند . » « زن گفت : « به خدا در صداى وى نشان شر مىبينم » « كعب گفت : « اگر مرد را به سوى ضربت خوانند ، اجابت كند . » « آنگاه از جاى خويش فرود آمد و ساعتى با آمدگان سخن كرد كه به دو گفتند : « بيا به دره عجوز شويم و باقى شب را به صحبت بگذرانيم » كعب گفت : « چنان كه خواهيد » « و به راه افتادند و ساعتى برفتند . آنگاه ابو نائله دست به موهاى سر كعب كشيد و ببوييد و گفت : « هرگز عطرى چنين خوشبو نديدهام » . پس از آن ساعتى برفت و باز چنان كرد تا كعب اطمينان يافت و ساعتى بعد باز چنان كرد و موهاى سر او را بگرفت و گفت : « دشمن خدا را بزنيد . » و شمشيرها بر او فرود آمد اما كارى نساخت . محمد بن مسلمه گويد : « وقتى ديدم از شمشيرها كارى برنيامد و دشمن خدا فرياد زد و بر همه قلعه ها آتش افروخت ، شمشير باريكى را كه در نيام داشتم به ياد آوردم و به سينه او نهادم و فشار دادم تا به تهيگاهش رسيد و دشمن خدا بيفتاد . » گويد : « از شمشيرهاى ما زخمى به سر يا پاى حارث بن اوس خورده بود . . و به راه افتاديم و بيامديم و از محل بنى امية بن زبير و بنى قريظه و بعاث گذشتيم تا به حره